۱۳۸۹ فروردین ۱, یکشنبه

سال ۱۳۸۹

خوب سال ۱۳۸۹!
می‌گند سال از این شاخ گاو پریده اون یکی شاخش ولی ما که چیزی نفهمیدیم! این انتخابات اخیر یک ضدحال اساسی بود به همه، اینقدر که حداقل من دیگه حال اینترنت بازی و توییت و وبلاگ و اینارا و کلا هیچی را ندارم. هیچ کدوم از اینها اتفاقی واسشون نمیفته فقط کجدار و مریض به راه خودشون ادامه میدند. اصلا همه چیز دست به دست هم داده، فیلترینگ از اینطرف که مرده‌شورشو ببرم دیگه چیزی از موجودی به نام اینترنت جا نذاشته ایشالا که داغ ببینی فیلترچی. از اون طرف هم همینطور اون طرفیها هم هر سایت بدرد بخوری هست را واسه ما فیلتر کردند. ای توف به روح هردوتاتون. آشغالا. 

این سال به اصطلاح جدید که واسه من فقط در تقویم عوض شده نه در حال ما تغییری ایجاد کرد نه در هیچ کوفت زهرماری در زندگی من.تنهایی دیگه داره خفم می‌کنه. دعا کنید، دعا کنید این کارت سبز من از توی چرخ گردون در بیاد. فقط بگم خسته‌ام. هیچ کاری نکرده در زندگیم خسته‌ام. امین، میگی وبلاگم غم داره آخه با این اوضاع می‌خوای بندری برقصم. تو از اینجا رفتی ما که نرفتیم. مشکل اینه که ایران را هم اندازه خودم دوسش دارم.

پ.ن: دوست ندارم وبلاگم را در سال جدید با غمنامه شروع کنم پس سال نو همه مبارک. نوروزتان پیروز. 

۱۳۸۸ بهمن ۷, چهارشنبه

چه خبر

مدتها است چیزی واسه دل خودم توی این وبلاگ ننوشتم. اینقدر حرف تو این دلم مونده که نمی‌دونم از کدوم شروع کنم. اولا حوصله ندارم لفظ قلم بنویسم. دوما تمامی این حرفها را واسه خودم دارم می‌نویسم.
دلم واسه صدای میرحسین و خاتمی تنگ شده خیلی زیاد. در حدی که چند شب پیش که داشتم فیلهای انتخاباتی را می‌دیدم ناخودآگاه گریه‌ام گرفت. دلم واسه همه این بدبختایی که افتادند زندان می‌سوزه انگار اینجا سر گرده است و از کیسه خلیفه می‌بخشند که به همه حداقل ۶ سال زندان را دادند. بنده خدا میگه لویی جرگه باید راه بیاندازیم اون جلاد پاسخ میده مگر مملکت قانون نداره. بله قانون داره ولی قانونش خیلی پویا است و مثل موم تو دست مفسرینش، هر شکلی خواستند از توش در میارند. فصل الخطاب انسان نمی‌تونه باشه چون انسان جایزالخطا است.

دوستی می‌گفت : ما آزادی بیان داریم ولی آزادی بعد از بیان نداریم. حقیقتا که حق مطلب را ادا کرد.

اینقدر از این اتفاقات ناراحتم که نمی‌دونم چکار کنم. رضایی توی فیلم انتخاباتیش گفت »وقتی جنگ تموم شد فضای اخلاقی جامعه عوض شد، حالا دیگه کی کجا باشه مهم شد. دیگه قدرت برای خدمت نبود.« من با این جمله همیشه تاسف می‌خورم که چرا؟ چرا همچین بلای خانمان سوزی افتاد به جامعه ما؟ از کجا نشأت گرفت؟ وقتی این اتفاق افتاد جامعه راهی را رفت که الان اونجا هستیم.


حالا ادامه‌اش باشه برای بعد.
ولی از حال و احوال یومیه بگم که شدیدا بیحوصله‌ام چندتا کار دارم که نمیشه اونها رو شروع کنم یا
تموم کنم. ولی خوب امروز یه مهر واسه خودم ساختم. تمام.
مهر در ادامه:

۱۳۸۸ آبان ۸, جمعه

۸۸/۸/۸


 ۸۸/۸/۸

برای یادگاری.

یادم است ۷۷/۷/۷ هم روی دیوار یادگاری نوشتم. اون روز داشتیم برنامه خانواده می‌دیدیم که مجری گفت امروز چه روزی است من رفتم و یادگاری نوشتم. متاسفانه از آن خانه نقل مکان کردیم ولی برادرم، مهرداد، که روی یکی از کمدها نوشته بود هنوز هست.

۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید
دل من گرفته ز این جا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ، به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را...

محمدرضا شفیعی کدکنی